خدایا....

از جلوی مغازه ها می گذشت ... شلوغی زیاد تو ذوق می زد! مثل هر سال دستش خالی بود،خالی خالی به همین خاطر سعی می کرد دیر به خانه برود تا بچه ها خواب باشندو بهانه نگیرند. همسرش صبور بود.می سوخت و می ساخت! کارگر ساده یک کارخانه بود و سه ماه حقوق نگرفته بود! شب عید و جیب خالی! شرمندگی یک مرد مقابل بچه ها!

پروردگارا ... تو این شبها هیچ پدری رو شرمنده فرزندانش نکن

/ 4 نظر / 6 بازدید
hasti..

[ناراحت]آمیـــــــــــن

سما

الهي آمين[ناراحت]