بهترین خاطره ی زندگی... - ساگامِس(گروه گشنگان)


صفحه ی اصلی ساگامس از مدیر خوشت اومده؟ツ ツلینک های دوستان ツآرشیو ســـاگــامس ツموضوعات پستام کی ساخته این قالبو؟
با سلام خدمت تو بازدیدکننده ی گل! اقا فقط یه درخواست, حتما یه سری به آرشیو بزنین حیفه اون همه پست باحال خونده نشه! با تشکر
بهترین خاطره ی زندگی...
+ | یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢ | ٩:٤٥ ‎ب.ظ | یه پایین شهری | ツحرف دل رفقا ()

 

 

 

 

این خاطره واقعا قشنگه,بهتون پیشنهاد میکنم بخونین چون ممکنه خیلتر شه وبلاگم ممکنه بعد از مدتی این پستو پاک کنم. پس بخونین تا دیر نشده

عاقا یادش بخیر...

سمند بابامو برداشتم رفتم جلو دبیرستان دخترونه,با کلی مخ زنی چند تا دختر

سوار کردم, تو ماشین باهم آشنا شدیم ,معلوم بود خیلی دخترای شیطونین خیلیم اهل حال بودن خوشمزهبعد یهو یکیشون گفت


من خیلی گرسنمه,منم از خدا خاسته گفتم چشـــم,اتفاقا همین دوروبرا من یه

جایی سراغ دارم غذاهاش معرکست,عاقا ما هم رفتیم نشستیم غذامونو خوردیم

. جاتون خالی چسبید یکی از دخترا بود خیلی ازش خوشم اومده بود... خلاصه غذا رو که خوردیم,من به بهونه ی دستشویی از مغازه زدم بیرون دویدم سمت ماشین و سوار شدم و در رفتم...که دخترا پولِ غذا رو حساب کننقهقهه

هیچی دیگه یه نهار مفت زدم به بدنقهقهه


کلمه های کلیدی:




---[ design by sajjad.souba ]---