ساگامِس(گروه گشنگان)


صفحه ی اصلی ساگامس از مدیر خوشت اومده؟ツ ツلینک های دوستان ツآرشیو ســـاگــامس ツموضوعات پستام کی ساخته این قالبو؟
با سلام خدمت تو بازدیدکننده ی گل! اقا فقط یه درخواست, حتما یه سری به آرشیو بزنین حیفه اون همه پست باحال خونده نشه! با تشکر
احسان خواجه امیری و مختارنامه با زیر نویس عربی
+ | یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱ | ٧:٠٩ ‎ق.ظ | یه پایین شهری | ツحرف دل رفقا ()


کلمه های کلیدی: محرم, امام حسین(ع), کلیپ
یا حسین جان!
+ | یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱ | ٦:۳٤ ‎ق.ظ | یه پایین شهری | ツحرف دل رفقا ()

با سلام خدمت همه مردم مومن و با عرض تسلیت خدمتتون میخواستم یه خاطره غمناک رو براتون بیان کنم:

روز جمعه بود(سوم آبان),مدرسمون از روز سه شنبه تا یک شنبه(عاشورا)جلسه دعا و سینه زنی داشت,روز سه شنبه و چهار شنبه و پنج شنبه رو رفتم اما روز جمعه بنا به دلایلی نتونستم برم,واقعا پشیمون شدم که نرفتم چون شبش رفیقم زنگ زد و گفت: که امشب که تو نیومدی یکی از بچه ها که رفته بوده کربلا و پارتی هم داشتن پرچم بالای گنبد امام حسین رو آوردند تو مجلس و همه به رویش دست کشیدند و بوسیدند!

آخه آقا جان یعنی این قدر آدم بدیم که لیاقت دست کشیدن بر پرچم گنبدت رو ندارم! یاحسین!!

 

پی نوشت:در حین نوشتن این متن گریه ام گرفت...


کلمه های کلیدی: خاطره, امام حسین(ع), محرم
علی اصغر!
+ | یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱ | ٦:٢٦ ‎ق.ظ | یه پایین شهری | ツحرف دل رفقا ()

چشمانم را به صدای گرم و با محبت مادر باز می کنم. صورت مهربانش را می بینم و لبخندی میزنم. چند روزیست که دور و بر من شلوغ تر شده. روزهای اول بچه ها شاد بودند و بازی می کردندولی حالا ... . چه اتفاقی افتاده؟ باید به حرف هایشان خوب گوش بدهم. خواهرم سکینه می گوید:« پدرمان سه روز است که آب نخورده. عمو عباس و عمه زینب هم همینطور. آنها سهم آبشان را به ما داده اند.»
رقیه سلام الله علیها می گوید:« کاش به مدینه باز می گشتیم! آدمهای اینجا خیلی بد هستند.»
 راستش خیلی احساس تشنگی می کنم. یکی دو روزیست که به زحمت شیر می خورم. من هم می خواهم مثل رقیه گریه کنم ولی سکینه می گوید:« رقیه جان! گریه نکن. پدر از صدای گریه ی ما ناراحت می شودو دشمنان خوشحال.»
 رقیه بادست جلو دهانش را می گیرد و سعی می کند صدای گریه اش بالا نرود. پس من هم نباید گریه کنم. آه، خدایا! دست خودم نیست. هر چه می خواهم گریه نکنم، نمی شود. مادر می گوید :« فرزندم دیگر تحمل ندارد.» پدرم، مرا در آغوش می  گیرد و صورتم را با مهربانی می بوسد.« چه قدر لب های پدر خشک است!من نباید گریه کنم نباید...


کلمه های کلیدی: محرم, علی اصغر

ادامه ی این پستم




---[ design by sajjad.souba ]---